تبليغاتX
اتاق گریم
  روبروی هم

  خنده...نگاه طولانی...خنده...نگاه طولانی...خنده...نگاه طولانی....................خنده...نگاه طولانی

  پشت سرم

 خنده...نگاه طولانی...خنده...نگاه طولانی...خنده...نگاه طولانی....................خنده...نگاه طولانی        

  او ‌٬ هم 

 خنده...نگاه طولانی...خنده...نگاه طولانی...خنده...نگاه طولانی....................خنده...نگاه طولانی

  هی آقا ...(به او (پشت سرم) )

  ...

  ...

  من می روم جایی دیگر...

  آنها

   خنده...نگاه طولانی...خنده...نگاه طولانی...خنده...نگاه طولانی....................خنده...نگاه طولانی

  اشتباه می کردم! او درست ایستاده ...

  من می روم جایی دیگر...

  !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:0  توسط صابر ابر  | 

گوشتو بیار جلو...

ندتثبز .........ثقهمصاعد صثخق دئخررلان ..............تقدفورئصق..... رثقکنتکمصبقردئ/./.............صکمبحکثص

دعا کن برام...

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 3:44  توسط صابر ابر  | 

اینروزها ی من ،من...

به بره ای می ماند..ناشناس بر گله ای از قو چان ..که صاحب عذا آن را میزبان میهمانان می کند..به ساییدنی...
و دورتر به دنبالش بره ای،به دور از بوی کباب، گمشده اش ،در حیاطی مشکی پوش،

عاشق می شود و شاید هم نه!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 3:5  توسط صابر ابر  | 

 

طره، به دست زن است...
پیچیده بر انگشتان ، می چکد چیزی از جایی...می پیچد صدایش.....حلقه شده سیاهه ی نارسی دوره سیاهیه چشمان...گویی می رقصد ، بی ساز در آن بر آمده ی پر نام...
ماهچندیست ، آرمیده ی ، بیدار منتظر است....
و حالا..به فریادی ...پر از درد دیدن...فارغ می شود.

       

چرا؟ نمی داند ...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 22:34  توسط صابر ابر  | 

 

پشتم از تازیانه ی تنهایی میسوزد...

خدا کند آهم تا خانه ی شما نرسیده باشد...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 0:14  توسط صابر ابر  | 

 

بو کـن!

همه مرده اند!
منم و تو...
باز هم مرا دک می کنی ؟
دیگر به چه بهانه ای؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 2:27  توسط صابر ابر  | 

در باز شد ،رفتم تو...

! : سلام،۴۰۶ لطفاً.

×: بفرمائید.

پله ها رو رفتم بالاوآروم روی پلۀ آخر نشستم.

اونطرفتر

@ : وای حوصله ندارم...

_ : کی داشتی؟!

اونطرفم

* : بابا!؟

$ : ...(سکوت)

* : بابا !!! ؟ ؟ ؟ میگم،اگه از راست می پیچید،بازم شما مقصر بودی؟؟

$ : ...(سکوت)

* : بابا؟!؟!

رفت به سمت آبخوری، ۸/۹سالش بیشتر نبود.بی جواب.

اونطرفتر

& : شما زنگ بزن بگو من گفتم...امید رسیده؟الو...میگم امید رسیده؟؟.....بنویس...۰۹۱۲

تقریبآ اولین نفر بودم...با خودم گفتم چرا اینقدر خلوته؟انگار صدام و شنید...

^ : هر جا نشستی مهم نیست.

تقریبآ بهترین جا نشستم.به شعاع دو متری هیچ کس نبود....حالا نوبت نور بود...کم..کمتر..آره اینجوری خوبه...

اونطرفتر

تقریبآ چاق،مانتو و روسری مشکی و یک کیسۀ زرد...

اونطرفم

قد بلند،پیراهن مشکی...عجیب!!!

اینطرفم

یک دختر و پسر ۲۰ و چند ساله...

هنوز کاملآ تاریک نشده بود که...تبلیغ...ردبول به آدم بال می ده و...و...!!! بعد از چند دقیقه... تیتراژ.

یک صندلی به سمت من،فقط گذری نگاه کردم،به نظرم جاش راحت نبود...تکرار شد ، ایندفعه برای چی؟؟بلند شد واومد اینطرفتر...سعی کردم به روی خودم نیارم و فکر کنم نیاوردم...حالا دیگه دو تا صندلی بیشتر فاصله نداشتیم...

٪ : ببخشید...

! : بله

٪ : من خوب نمی تونم ببینم ،اونجا چطوره؟

خیلی احمقانه بود...اونجا چطوره!!!!!!!! به دو تا صندلیه بینمون نگاه کردم و سکوت...

حالا دیگه کاملآ اینطرف بود و...

میدونستم که حواسش به منه،بیست دقیقه گذشته بود که...

٪ : من فکر می کنم اینه ! نه ؟

یکی از بازیگرارو می گفت...به من...من!!!!

! : نمی دونم...بعید نیست.

از کیسۀ زرد پسته در آورد

٪ : بخور

! : چی رو ؟

٪ : پسته رو دیگه!

خندید،چون اینطرف بود تونستم خوب نگاش کنم ،به نظرم ۳۲ یا ۳۳ ساله اومد...یه غم عجیب تو چشماش بود...و...نمی دونم ،ناخود آگاه از دستش پسته رو بر داشتم،نگام کرد و انگار خیالش راحت شده بود...

بیست دقیقه بعد......سکوت

پنجاه دقیقه بعد......سکوت

٪ : خر...

تقریبآ بلند گفت و رفت دو ردیف جلوتر...

نمی دونم بعداًقراره اونطرف کی باشه ...نمی دونم...

...

نگرانشم...نگران.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 12:58  توسط صابر ابر  | 

چقدر سخت و بده که تو دوست داشته باشی و نداشته باشی و وقتی بدستش می آری
فقط بدونی که خوبه و نگی که خوبه...

چقدر سخت و بده که بخوای باشه و وقتی هست ،ندونی که با بودنش چیکار کنی...

چقدر سخت و بده که بخوایی و وقتی داری بدونی که داری و نفهمی که داری...

چقدر سخت و بده که تو دوستش داشته باشی و ندونه که دوسش داری و وقتی می فهمه

حالا تو باشی که ندونی دوستش داری...

هممون یه وقتی تو زندگی یه کسی و دوست داشتیم که به نظرمون یه جایی دور تر از ما ایستاده و همش از دور نگاهش کردیم.بعضیهامون رفتیم جلوتر،بعضیهامون همونجا موندیم،بعضیهامون رفتیم و گفتیم و بعضیهامونم........................................................................چقدر سخته.

گاهی وقتها اشتباه بزرگی کردیم که گفتیم ،دوستی رو میشناسم که خیلی با خودش کلنجار رفت که باید بگه یا نه...گفت،فلانی هم پذیرفت و همه چیز معمولی شد...کاشکی  فقط معمولی بمونه و از اون خرابتر نشه.الان از اون بلهْ کلیشه چند سالی میگذره و مدام دستگیره کابینتت خرابه...

چون هر وقت پرسیدیم :فلانی صورتت چی شده ؟

فلانی:دستگیره کابینت...

این  اواخر یه هیچی هم اولش می گه.....بدیش به اینه که دیگه اون از دور نگاه کردنم ،از دست رفته.

چی می شد وقتی ازمون می پرسیدن: که  فلانی و دوستش داری؟

میگفتیم:هنوز آره ...

یکی از عجیبترین کلمه هاست که شنیدم.یعنی دوستش داشتم، دوستش دارم و دوستش خواهم داشت....

 البته به فاصلهْ کم.یه زمانی توشه،یه سنگینیی توشه،یه شکستنی توشه ،

یه نیازی توشه،یه اونم دوستم داره توشه که اینا عجیبش میکنه.

مثل: هنوزنیومده، هنوز نرفته،هنوز ....و   و   و

 

 

خدا فلانیاتونو حفظ کنه...

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 16:51  توسط صابر ابر  | 

 
 
چشمه چهار سالشه...

انقده ماهه که نگو،راه میره همه میمیرن برام...براش ...

شیطونه شیطون،ماشین اومد روش زیرش گرفت،بردمش دکتر...

گفتم: دکتر یه کاری بکن برام!

گفت:ببرش خونه خوب میشه،آوردمش. دو سه روز موند،بعد بو گرفت...

عباس...

عباس این دمکونی و کجا گذاشتی؟

هفت سالشه،پسر خواهرمه،تولد عباس به دنیا اومد...میگم عباس!حضرت عباس ،منم اسمش و گذاشتم عباس .

خواهرم میگفت :خوب نیست به سالومه نمی یاد...سالومه خواهرشه سیزده سالشه

گفتم:چه مرضیه ؟!مگه همه اسما باید به هم بیان؟! مثل ...باران و باربد،شیما و شیرین،

رامین و سیمین ،سام و نرگس ..فیلم ! ای بدی نیست ولی سلیقه من نیست ،پر فروش بوده...

من چیزو دوست دارم ...بگو...ای بابا ...این فیلم چی بود...؟...!!!!

سگ خانم شهرستانی و دزدیدن!راه میرفته،یه موتوری اومده دزدیده رفته!بچه دزدم زیاد شده.

عباس...عباس این ته گرفت.بچه خواهرمه.

دمپایی و کجا گذاشته خدا میدونه...هفت،هشت سالشه...

اما تیزهوش...مولانا می خونه.خدا بیامرزه حسین پناهی رو،می گفت:کفشها با وفاترین جفتهای عالمند.

آخ نمیدونی چقدر دلم یه لیوان شیر داغ می خواد،فکر کنم تب دارم...

عباس...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 20:16  توسط صابر ابر  | 

  دیکتاتور

  بر صفحه تلویزیون

  از اَزادی می گوید

  جهان از جیغ میلیون ها نوزاد می لرزد

  شاعر لیوان را پر می کند

  اَن را به سلامتی گینزبرگ سر می کشد

  کلاغی روی اَنتن  تلویزیون می نشیند

  و بر شانه های دیکتاتور

                   فضله می اندازد...

  واهه اَرمن

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 18:58  توسط صابر ابر  |