تبليغاتX
اتاق گریم
می دونی چی می گم...

از این که هر چی می گم...می گی می فهمم...حالم بهم می خوره...!!!!

چطوری می فهمی؟چیزی رو که...    

چرا؟

چجوری؟

واقعا؟

مثل اینه که:

مامانم بهم بگه،من سر تو که حامله بودم...یا تو بگی وقتی یه هفته تو ماه........ یا .......................

من  بگم :می فهمم.

...............!

باور کن،مهم نیست که نفهمی!!!

بد اینه ،که برای من بفهمی.

می فهمی؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 15:28  توسط صابر ابر  | 

  نمایش "کرگدن" نوشتۀ اوژن یونسکو به کارگردانی فرهاد آییش 5 آذر 87 در تالار اصلی مجموعۀ تئاتر شهر تهران به روی صحنه می رود.

مهدی هاشمی

 آتنه فقیه نصیری

شهاب حسینی

احمد ساعتچیان

 مائده طهماسبی

رامین ناصرنصیر 

...

 صابر اَبَر

 از بازیگران این نمایش هستند و محسن شاه ابراهیمی طراحی صحنه و لباس "کرگدن" را بر عهده دارد. 

 فرهاد آییش "کرگدن" یونسکو را اقتباس و آداپته کرده است تا جوابگوی زمان و مکان ما باشد وی در این باره می گوید:"این، چالش بسیار سختی بود چون من باید مانند یک بندباز روی یک بند راه می رفتم. از طرفی می خواستم به یونسکو کاملاً وفادار بمانم از طرف دیگر می خواستم امضاء و اثر انگشت خودم روی آن باشد. باید فصل مشترک خودم و یونسکو را پیدا می کردم.

باید بگویم از نظر سلیقه کاملاً به یونسکو نزدیکم هم خودم در گذشته متوجۀ این شدم و هم نزدیکانم." آییش که تعدادی کاراکتر به نمایش اضافه کرده است و برخی صحنه ها را تغییر اساسی داده، می گوید:"امیدوارم روح اوژن یونسکو در قبر نلرزد اما حداقل خودم راضی هستم.

 

خوشبختانه و خوشبختانه و خوشبختانه بچه های گروه هم راضی هستند و حدس می زنم اگر روی برنامه پیش برویم و جلو یا عقب نیفتیم، تماشاگران هم دوست خواهند داشت. اما معتقدم به هر حال "کرگدن" یونسکو نیست.

" فرهاد آییش در این نمایش بازی هم می کند او گفته است:"کمی بیشتر که فکر می کنم می بینم نه، روح اوژن یونسکو در قبر نمی لرزد، شاید خوشش هم بیاید."

عکس: شکوفه هاشمیان

خرید اینترنتی بلیت نمایش کرگدن

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 23:34  توسط صابر ابر 

 

 دلت می خواد،با اون ،با هم (۱۱) بشی؟...
 تا حالا فکر کردی کنارش چندی؟...
 می دونم...می فهممت...مهم نیست اینوریه تویی یا اونوری...میدونم سخته...!!!

 شاید آره.

 اما بهش فکر کن،چه کیفی داره که باهاش باشی و با هم (۱۱) بشین.
 نه (۱۵) نه (۵۱) ...نه (۱۷) نه (۷۱) و نه...!!!
 از همه بدتر وقتیه که کنار هم...(با هم)، (؟؟-) باشین.

 یا نمی دونم...حتی شاید بعضی وقتها (۱۱-) باشین...ولی بهتره تا اینکه (۰۰) باشی.
 اگه (۱۱) باشین،میشه نپرسی و نپرسه که...کوشی،کجايی،چرا...کی؟...ها؟ و...

 شایدم (۱) یا (۲) یا (...) باشی...!!!

 .
 .
 .

 چندی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 21:52  توسط صابر ابر  | 





روبرويم...پينو کيو آويزان است...از سقف...

پشه آمده تو...

سگ پارس ميکند...
شايد يکي از همسايه ها مرده...


دالی...ماه...دالی

هر از گاهي انگشتی بر شيشه بخار گرفته...
قار قار...

چيزي آن دورتر افتاد...
شايد يکي از همسايه ها اسهال است...


گربه هاي وقيح شايد هم عاشق...

شکمم هم دود نکرده...

خش خش ... رفتگر خیس ... خش خش
شمارش برگهاي اين درخت ...نه ...آن درخت ...
هوس لوبیا پلو هم ندارم ...

مسافر هم ندارم ...
بی چرتي کوتاه ...
پشه رفت بیرون ...
سکوت ...
و ...

باران از نوک کاج هاي سوزني همسايه مي چکد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 19:26  توسط صابر ابر  | 

جواب کجایی های من....

کجایی استاد؟

کجایی مهربان؟

کجایی دردانه؟

کجایی سبز؟

کجایی ...

وه...

 چه خوب می گفتی...

...

بیا عمو خسرو جان! نه بمان ...

وساطت کن،

به خدا ،

کنارت جایمان بدهد...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 2:12  توسط صابر ابر  | 

  روبروی هم

  خنده...نگاه طولانی...خنده...نگاه طولانی...خنده...نگاه طولانی....................خنده...نگاه طولانی

  پشت سرم

 خنده...نگاه طولانی...خنده...نگاه طولانی...خنده...نگاه طولانی....................خنده...نگاه طولانی        

  او ‌٬ هم 

 خنده...نگاه طولانی...خنده...نگاه طولانی...خنده...نگاه طولانی....................خنده...نگاه طولانی

  هی آقا ...(به او (پشت سرم) )

  ...

  ...

  من می روم جایی دیگر...

  آنها

   خنده...نگاه طولانی...خنده...نگاه طولانی...خنده...نگاه طولانی....................خنده...نگاه طولانی

  اشتباه می کردم! او درست ایستاده ...

  من می روم جایی دیگر...

  !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:0  توسط صابر ابر  | 

گوشتو بیار جلو...

ندتثبز .........ثقهمصاعد صثخق دئخررلان ..............تقدفورئصق..... رثقکنتکمصبقردئ/./.............صکمبحکثص

دعا کن برام...

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 3:44  توسط صابر ابر  | 

اینروزها ی من ،من...

به بره ای می ماند..ناشناس بر گله ای از قو چان ..که صاحب عذا آن را میزبان میهمانان می کند..به ساییدنی...
و دورتر به دنبالش بره ای،به دور از بوی کباب، گمشده اش ،در حیاطی مشکی پوش،

عاشق می شود و شاید هم نه!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 3:5  توسط صابر ابر  | 

 

طره، به دست زن است...
پیچیده بر انگشتان ، می چکد چیزی از جایی...می پیچد صدایش.....حلقه شده سیاهه ی نارسی دوره سیاهیه چشمان...گویی می رقصد ، بی ساز در آن بر آمده ی پر نام...
ماهچندیست ، آرمیده ی ، بیدار منتظر است....
و حالا..به فریادی ...پر از درد دیدن...فارغ می شود.

       

چرا؟ نمی داند ...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 22:34  توسط صابر ابر  | 

 

پشتم از تازیانه ی تنهایی میسوزد...

خدا کند آهم تا خانه ی شما نرسیده باشد...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 0:14  توسط صابر ابر  |