لبخندش هل بود 
اخمش عود!
مادرم می گفت:
ما هندی های مهاجريم!
نشسته می خوابيد
و در خواب تخم مرغ های هزار لانه را
با زغال نشانه ميگذاشت:
صد تا سفيد٬
برای دخترم زهرا!
صد تا سياه٬
برای دخترم زهرا!
صدتا سياه و سفيد٬
برای دخترم زهرا!
صدتا...
مادرم قادر بود٬راوی داستانهايی باشد
که ادم را از خوردن نان٬
بی نياز می کند!
مادرم بعد از هفت دقيقه سکوت می گفت:
هندی ها٬
روزگاری ساکنين درياها بوده اند!
يک روز
که شب بود
و پدرم مرده بود
از بوی اهار پيراهنش فهميدم٬
که از تبار ماهی ها ييم!
تا اب را اسیاب کنیم
و چهار گوشه ی دریا ها را بگردیم!
برای گفتن اوه
اه بال صدف ها و
اره ی کوسه ها!
به مادرم گفتم:
مرا با چیزی عوض کن!
چیزی ارزشمند٬
چیزی گران٬
سوزنی شکسته تا بتوانی با ان خار پایت را در اوری!
مادرم می گفت:
شیرم حرام ان که
سایه را از سنگ جدا میداند٬
غندل می پزد
چه در دیگ ما٬
چه در دیگ افتاب!
گفتم:
می روم
و در مرام ما رفتن مردن بود
و حالا سالهاست که مرده ام
در پشت سیم ها و سنگ ها!
یادم نمانده است...
اما به یاد دارم که
اخرین بار در راهی
اواز خواندم!
مادرم می گفت:
از ترس راه شعری نخوان
که در ان٬
گوشت و پوست وخون و استخوان باشد٬
زیرا که
به عشق گوشت و پوست وخون و استخوان
سگهای لاغر زادگاهت
سالهاست اواره خیالاتند۱
و اکنون به جای پارس
در هر راه و بی راهه یی٬
زوزه می کشند!
گفتم:
می روم
و در مرام ما رفتن مردن بود
و حالا سالهاست که مرده ام
در پشت سیم ها و سنگ ها!
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 20:30 توسط صابر ابر
|
کاش...
ماه ميدانست
از اين همه ستاره و سياره فقط يکی مشتريست.
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 20:29 توسط صابر ابر
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 20:28 توسط صابر ابر
|