در باز شد ،رفتم تو
...! :
سلام،۴۰۶ لطفاً.×:
بفرمائید.پله ها رو رفتم بالاوآروم روی پلۀ آخر نشستم
.اونطرفتر
@ :
وای حوصله ندارم..._ :
کی داشتی؟!اونطرفم
* :
بابا!؟$ : ...(
سکوت)* :
بابا !!! ؟ ؟ ؟ میگم،اگه از راست می پیچید،بازم شما مقصر بودی؟؟$ : ...(
سکوت)* :
بابا؟!؟!رفت به سمت آبخوری، ۸/۹سالش بیشتر نبود.بی جواب
.اونطرفتر
& :
شما زنگ بزن بگو من گفتم...امید رسیده؟الو...میگم امید رسیده؟؟.....بنویس...۰۹۱۲تقریبآ اولین نفر بودم...با خودم گفتم چرا اینقدر خلوته؟انگار صدام و شنید
...^ :
هر جا نشستی مهم نیست.تقریبآ بهترین جا نشستم.به شعاع دو متری هیچ کس نبود....حالا نوبت نور بود...کم..کمتر..آره اینجوری خوبه
...اونطرفتر
تقریبآ چاق،مانتو و روسری مشکی و یک کیسۀ زرد
...اونطرفم
قد بلند،پیراهن مشکی...عجیب
!!!اینطرفم
یک دختر و پسر ۲۰ و چند ساله
...هنوز کاملآ تاریک نشده بود که...تبلیغ...ردبول به آدم بال می ده و...و...!!! بعد از چند دقیقه... تیتراژ
.یک صندلی به سمت من،فقط گذری نگاه کردم،به نظرم جاش راحت نبود...تکرار شد ، ایندفعه برای چی؟؟بلند شد واومد اینطرفتر...سعی کردم به روی خودم نیارم و فکر کنم نیاوردم...حالا دیگه دو تا صندلی بیشتر فاصله نداشتیم
...٪
: ببخشید...! :
بله٪
: من خوب نمی تونم ببینم ،اونجا چطوره؟خیلی احمقانه بود...اونجا چطوره!!!!!!!! به دو تا صندلیه بینمون نگاه کردم و سکوت
...حالا دیگه کاملآ اینطرف بود و
...میدونستم که حواسش به منه،بیست دقیقه گذشته بود که
...٪
: من فکر می کنم اینه ! نه ؟یکی از بازیگرارو می گفت...به من...من
!!!!! :
نمی دونم...بعید نیست.از کیسۀ زرد پسته در آورد
٪
: بخور! :
چی رو ؟٪
: پسته رو دیگه!خندید،چون اینطرف بود تونستم خوب نگاش کنم ،به نظرم ۳۲ یا ۳۳ ساله اومد...یه غم عجیب تو چشماش بود...و...نمی دونم ،ناخود آگاه از دستش پسته رو بر داشتم،نگام کرد و انگار خیالش راحت شده بود
...بیست دقیقه بعد......سکوت
پنجاه دقیقه بعد......سکوت
٪
: خر...تقریبآ بلند گفت و رفت دو ردیف جلوتر
...نمی دونم بعداًقراره اونطرف کی باشه
...نمی دونم......
نگرانشم...نگران
.