تبليغاتX
اتاق گریم
اینروزها ی من ،من...

به بره ای می ماند..ناشناس بر گله ای از قو چان ..که صاحب عذا آن را میزبان میهمانان می کند..به ساییدنی...
و دورتر به دنبالش بره ای،به دور از بوی کباب، گمشده اش ،در حیاطی مشکی پوش،

عاشق می شود و شاید هم نه!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 3:5  توسط صابر ابر  | 

 

طره، به دست زن است...
پیچیده بر انگشتان ، می چکد چیزی از جایی...می پیچد صدایش.....حلقه شده سیاهه ی نارسی دوره سیاهیه چشمان...گویی می رقصد ، بی ساز در آن بر آمده ی پر نام...
ماهچندیست ، آرمیده ی ، بیدار منتظر است....
و حالا..به فریادی ...پر از درد دیدن...فارغ می شود.

       

چرا؟ نمی داند ...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 22:34  توسط صابر ابر  |